
|
|
۱۳۸۸/٦/۱۱ خداوند گفت:این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد
قلب زنان جهان را می چرخاند
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱۱ ب.ظ توسط lidaاز هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت فرشته ای ظاهر شد وعرض کرد: چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟ خداوند پاسخ داد:دستور کار او را دیده ای ؟ او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد. باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند. باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود. جایی داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند. این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید . خداوند فرمود:نمی شود !! چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی.... را که این همه به من نزدیک است،تمام کنم. از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد. فرشته نزدیک شد و به زن دست زد. اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی . بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد . فرشته پرسید:فکر هم می تواند بکند ؟ خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد. آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد. ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید. خداوند مخالفت کرد:آن که نشتی نیست، اشک است. فرشته پرسید:اشک دیگر چیست ؟ خداوند گفت:اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش. فرشته متاثر شد. شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها واقعا" حیرت انگیزند. زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند. همواره بچه ها را به دندان می کشند. سختی ها را بهتر تحمل می کنند. بار زندگی را به دوش می کشند، ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند. وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند. وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند. وقتی خوشحالند گریه می کنند.. و وقتی عصبانی اند می خندند. برای آنچه باور دارند می جنگند. در مقابل بی عدالتی می ایستند. وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند. بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند. برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند. بدون قید و شرط دوست می دارند. وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و وقتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند. در مرگ یک دوست، دل شان می شکند. در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند، با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند. آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید. قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است، آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند خداوند گفت:این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد فرشته پرسید:چه عیبی ؟ خداوند گفت:قدر خودش را نمی داند ![]() ۱۳۸۸/٢/۸ مرگ
مرگ رو دوست ندارم به زندگی بعد از مرگ اعتقادی ندارم چون با مرگ همه چی تمام می شه با مرگ دیگه نمی تونم عاشق بشم دیگه نمی تونم دوست داشته باشم .نمی تونم از ته دل بخندم نمی تونم بیام سراغت حالتو بپرسم دیگه همه چی تمام می شه تمام تمام نه نمی خوام مرگ رو. زندگی رو دوست دارم با تمام بدی هاش و تمام خوبیهاش تمام بلندیها و پستی هاش عاشقتم زندگی عاشق. همیشه عاشق بودم و هستم ... خیلی وقته ننوشتم دلم حسابی تنگ شده بود برای تمام خاطرات روزگاری که با دوستانم اینجا داشتم. همشون توی قلبم هستند و عاشقشون هستم با وجودی که خیلی از اونها رو هنوز ندیدم ولی مهم نیست به همشون سلام می دم و سر خم می کنم جلوشون و دوسشون دارم . ![]() ۱۳۸٥/۱٠/۸ من چه دير فهميدم
غذاهای مادرم چه خوب بود، تازه من به او ايراد می گرفتم که رنگ سبز خورش اسفناج چرا متمايل به کبودی است. آدم چه دير می فهمد، من چه دير فهميدم که انسان يعنی عجالتا. ايران مادرهای خوب دارد، و غذاهای خوشمزه ، و روشنفکران بد ، و دشتهای دلپذير....................................................................................... .............................................................................................. ......................و همين................................................................ سهراب سپهری قشنگه نه! ((...آدم چه دير می فهمد و من چه دير فهميدم که انسان يعنی عجالتا...)) ¤ نوشته شده در ساعت ٢:٤٤ ب.ظ توسط lida![]() ۱۳۸٥/٩/٧ دنيا
خيلی وقته ديگه دلم می خواد فقط يه شنونده باشم تا گوينده، دلم می خواد توی وبلاگ های دوستان بشينم و به خرفشون گوش بدم و توی دنيای اينترنت فقط بخونم، احساس می کنم ديگه حرفی برای گفتن يا نوشتن ندارم. يکی می گه دنيا خيلی کوچيکه چون خيلی مواقع بلندترين مسافت ها کوچيک می شن، يکی می گه دنيا خيلی بزرگه چون دستت به خيلی ها نمی رسه. دنيا کوچيک يا بزرگ يه چيزی معلومه که خيلی مواقع واقعا بزرگه چون با وجود بزرگی اين دنيا خيلی تنها می شی و واقعا دستت از همه جا کوتاه می شه. زنده و سلامت باشيد ¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥۱ ب.ظ توسط lida ![]() ۱۳۸٥/٦/٢۳ خيال خوش اما باطل
تا حالا شده برای چیزی مدتها له له بزنید.وقتی غذا می خورید به جای غذا به این مسئله فکر می کنید، راه که می رید دائم به اون فکر می کنید و یه دفعه پاتون پیچ می خوره، خلاصه شبها رویاشو می بینید خوابهای خوش و باور نکردنی که اکه بهش برسم چنین خواهد شد و چنان خواهد شد و.... اما وای به اون روزی که بهش برسید و ببینید زهی خیال باطل ... امیدوارم که هیچ وقت این مشکل برای هیچ کس حتی برای دشمن انسان هم پیش نیاد. راستی ببین با نگاه کن چه فرقی داره؟ دلتون شاد باقی همه فسانه ¤ نوشته شده در ساعت ۳:٠٢ ب.ظ توسط lida![]() ۱۳۸٥/٤/۸ لحظه ديدار
شاعر می گه: لحظه ديدار نزديک است باز من ديوانه می شوم باز می لرزد دلم،دستم آبرويم را نريزی دل ای نخورده مست حيف که همشو بلد نيستم . اما لحظه های قشنگ رو می شه با اين قطعه زيباتر کرد. به اميد حق ¤ نوشته شده در ساعت ٦:٠٩ ب.ظ توسط lida ![]() ۱۳۸٥/۳/۳٠ اين هم از فوتبال
اين روزها همش حرف فوتباله ، خوب چی بگم خيلی اعصابم خراب شد هرکسی هم هر چی می گه شايد حق داره. اين همه سال منتظر نشستيم و همين طور الکی الکی باختيم ، اون از بازی با مکزيک که حال راه رفتن نداشتيم چه برسه به دويدن دنبال توپ ، اونم از بازی با پرتغال که معلوم بود می بازيم با اون آدمهای قدرتمند پرتغالی ، خواستيم بازی قبليمونو جبران کنيم هل شديم و همه چی و قاطی کرديم. اگه می گم خواستيم، قاطی کرديم و....به خاطر اينکه اين همه ميليون انسان همراه بازيکن ها بودن ولی اونها بی خيال دنيا، مارو کاشتن سر جامون .بازی بعدی هم معلومه ديگه اصلا لازم نيست بازی کنن برن خونه هاشون. ای بخشکی شانس. ولی خودمونيم ها ! چه جوری روشو دارن برگردن. بگو تو اين تيم های خارجی که بازی می کنين با جون و دل گل می زنين حالا که به ما رسيد آسمان تپيد. باز هم از اينها گذشته خدا خيلی بزرگه... ¤ نوشته شده در ساعت ٤:۳۸ ب.ظ توسط lida![]() ۱۳۸٥/۳/۱۱ بابا
يادمه وقتی که کم سن و سال بودم يعنی توی سالهای که راهنمايی می رفتم يه روز خيلی مريض بودم، تب شديدی داشتم ، مادرم گفت صبر کنيم تا بابا بياد بعد می ريم دکتر . بابا اومد ديد من خيلی تب دارم با هم تاکسی گرفتيم و رفتيم، از دکتر که بيرون اومديم رفتيم داروها را هم خريديم بعد بابا گفت چی دوست داری برات بخرم گفتم هيچی بابا، خودش رفت و برام يه بسته شکلات خريد. راه افتاديم طرف خونه که بابا گفت حالت خوبه از بی حالی جواب ندادم يه دفعه بابا نشست رو زمين گفت بيا روی کولم ، تا خونه منو کول کرد، شايد اون لحظه نفهميدم اما الان که يادم می آد يه احساسی بهم دست می ده . بابا خيلی ساده س ، شايد توی خيلی از مدرسه ها و کتاب ها ی درسی و غير درسی که ما گشتيم که از دنيای بيرون سر در بياريم و اطرافمونو خوب ببينيم و بگرديم بابا هيچ کدوم از اين کارها رو نکرد و بابا همون بابايی بی غل و غش و ساده باقی ماند.ميخوام بگم که خيلی دوسش دارم خيلی زياد... پير مهربان خيلی دوست دارم يه بار ديگه فقط يه بار دوباره برگردم به زمان کودکی هر چند دوران کودکی آرام و خوشی نداشتم چون دائم روی سرمون بمبارن بود و جنگ بود ، ولی دلم می خواد فقط يه بار ديگه برگردم به کودکی البته اين دفعه بدون جنگ اين دفعه ميخوام دوران کودی با آرامش و صلحی رو داشته باشم. هر چند آرزو بر جوانان عيب نيست! ![]() ۱۳۸٥/٢/٢٦ حس نوشتن
بعضی وقتها می رم توی بعضی وبلاگ ها می بينم که طرف چه حال و حوصله ای داره چندين صفحه از همه جا و همه چيز تعريف می کنه، پيش خودم می گم اين همه حرف از کجا می آرن که بنويسن .بهشون حسوديم می شه چون چند وقته حس نوشتنم از بين رفته نمی دونم چرا! از يکی از دوستان پرسيدم حالت چطوره: گفت اصلا نپرس با اين هوای بد ابری، معلومه که حال من هم بده احوال خوشی ندارم. راستی چرا با هوای ابری و بارانی دل آدمها هم می گيره ؟ چرا نبايد هميشه اخساس شادی داشته باشيم؟ و هزاران سوال ديگر پشت سر هم می آيندو بی جواب می مانند. ¤ نوشته شده در ساعت ۳:۳۱ ب.ظ توسط lida![]() ۱۳۸٥/۱/٤ نوروز۸۵
عيد آمد سال نو شد. به نوبه خودم اين سال جديد را به تمام دوستان و آشنايان که به من سر می زنند از صميم قلب تبريک می گوييم و اميدوارم که اين سال برای همه متفاوت از سالهای ديگر باشد و سرشار از موفقيت های بی پايان. به اميد روزهای شاد ¤ نوشته شده در ساعت ٦:٢٠ ب.ظ توسط lida![]() ۱۳۸٤/۱٠/۱٩ کودکی
دوستی دردل می کرد می گفت: دلم می خواست کودکی بودم ، کودکی در سن و سال يک ماهگی دو ماهگی يک سالگی ، در سنی که هيچ چيز برايم قابل تشخيص نبود در سنی که وقتی گشنگی به من رو می آورد با صدای گريه ام مادرم به من شير می داد و بعد مرا می خواباند و دوباره با گشنگی دوباره از خواب بيدار می شدم .با لبخندی جمعی را خوشحال می کردم و اصلا خودم متوجه نبودم که اين جمع چرا خوشحال هستند و برای چه شادی می کنند و با دست و پايی تکان دادن پدر و مادرم را غرق شادی می کردم. دلم می خواست تمام زندگيم در اين خلاصه می شد کمی فکر کردم گفتم دنيای بدی نيست. ¤ نوشته شده در ساعت ٢:٥٧ ب.ظ توسط lida![]() ۱۳۸٤/۸/٢٠ زمان
نمی دانم چرا زمان عجله داره، مثل باد جلو بره يکی نيست بگه بابا ما عجله نداريم تو کجا داری می ری .الکی الکی داره ماه و سال همينطور ميره جلو ، يه روزی چشممون باز می شه می بينيم چقدر همه چيز زود گذشت. يه زمانی وقتی خودمو فهميدم دوازده سالم بود، انگار ديروز بود کم کم از مرز بيست گذشت و چند صباحی ديگه ازچهل هم می گذره بعد هم پنجاه و تا چشم به هم بزنم همه چی رو پشت سر می بينم ، کاش می شد زمان را کنترل کرد! کاش همه چيز دست خود آدم بود! کاش آدم هيچ وقت دلتنگ نمی شد! کاش دست من بود نمی ذاشتم پدر و مادرم پير می شدند! کاش کاش کاش.... واقعا چه روزگاريه ، چه دنيای عجيب غريبه ، آدم هميشه تو کار خدا می مونه و جای هيچ قضاوتی براش نمی مونه. ¤ نوشته شده در ساعت ٦:۱٤ ب.ظ توسط lida![]() ۱۳۸٤/٦/۱٦
خيلی وقته دستم به نوشتن نمی ره اصلا انگار حرفی برای گفتن ندارم با وجودی که خيلی حرفها دارم اما نمی دانم چرا نمی تونم بنويسم.... به دوستی گفتم چرا اينقدر احساس ياس داری و دام افسوس می خوری و هيچ اميدی به آينده نداری گفت: افسانه حيات حرفی جز اين نبود يا مرگ آرزو يا آرزوی مرگ دائم از ماندن در ايران ناله می کردو غصه می خورد و لعنت بر سرنوشتت می فرستاد که داره تلف می شه توی اين مملکت. تا اينکه يه روز شنيدم از کشور خارج شده و براش خيلی خوشحال شدم و مطمئن شدم که ديگه به آرزوش رسيده و حتما سرنوشتش عوض شده، بعد از يکسال خواستم حالشو بپرسم گفتم اين يک سال چطور گذشت گفت: سيصدو شصت و پنج بار به شهر چوب حراجم آشکار زدند سيصدو شصت و پنج بار مرا زنده کردند و باز دار زدند گفتم ای بابا تو اينجا احساس ناراحتی می کردی می گفتی که اون ور سرنوشتت چيز ديگری در پيش داری همه می گن الان انجا خيلی خوشبختی و می گن که به آرزوهات رسيدی گفت: نوشتی که در خوان بی خون غرب ترا نان به روغن بود لقمه چرب نبودی نديدی که با هر طلوع غروبی غريبانه دارم به غرب گفتم ای بابا فکر می کردم ديگه انجا که رسيدی از ناله خبری نيست اگه فکر می کنی ناراحتی خوب برگردد گفت: به ره رفته همچو رهگذری گاه دارم نگاه پشت سری تو نمی دانی ای سپيده من که چه راهيست پيش ديده من نيستت از دريغ من خبری که تو را نيست راه پشت سری شعر ها از دکتر مزارعی ¤ نوشته شده در ساعت ۳:٤۸ ب.ظ توسط lida![]() ۱۳۸٤/٤/٦ اميد
به نظر من هيچ چيز زيبا تر از اين نيست که هميشه آدم ببينه که به دستی از غيب موقع گرفتاری می رسه و کمکش می کنه و هيچ چيز لذت بخش تر از اين نيست که هنگامی که همه درها رو جلوی خودش بسته می بينه يه دفعه يه در بزرگ سرشار از روشنايی جلو روش باز می شه. اين پندار ماست که اگه فکر کنيم وقتی در برويمان بسته می شه ديگر آخر دنياست و هيچ مشکلی حل نمی شه غافل از اينکه هميشه دستی از غيب به ما کمک خواهد کرد فقط بايد قلبلا به آن اعتقاد داشته باشيم. دوستی می گفت مدتی برای عمل جراحی مادرم دنبال پول می گشتم به همه کسانی که می شناختم حتی به بقال سر کوچه و همه جواب منفی به من دادند واقعا ديگه از روی مادرم خجالت می کشيدم آخه من به جز مادرم هيچ کس ديگه ای نداشتم ، روزگارم تيره و تار شده بود نه روز داشتم نه شب، وضع مادرم هم داشت وخيم می شد، نمی تونستم آه و ناله های مادرم رو بشنوم دلم خون می شد، حقوقی هم که می گرفتم می رفت برای کرايه خونه و چيزهای ديگه چند بار هم وام گرفته بودم ديگه وام به من تعلق نمی گرفت.به خدا حاضر بودم به خاطر مادرم هر کاری بکنم که بتونه عمل کنه اما چيکار؟ خلاصه مادر هم کم کم فهميد و بهم گفت که من يه مقدار طلا دارم می تونی اونو بفروشی اونو برای روز مبادا نگه داشتم ، اصلا نمی تونستم اين کار رو بکنم مادرم اون طلا رو از پدرم به يادگار داشت و من به خودم نمی تونستم اجازه بدم اين کارو بکنم. وضع مادر به قدری بد شد که امکان نداشت تو خونه نگهداری بشه، مادرو منتقل کردم بيمارستان ، روزهايی که مادر بيمارستان بود دنيام آخر شده بود، بلاخره بايد پول بيمارستان رو می دادم با هزار تاسف و ناراحتی طلاهای مادر رو برداشتم و رفتم به طرف حسابداری ، خيلی غصه داشتم که اين چه گناه بزرگيه طلای مادر رو فروختن. وقتی وارد حسابداری شدم و اسم مادرم را گفتم و صورتحساب رو خواستم گفتند صورتحساب شما پرداخت شده ، گفتم ببخشيد من هنوز پرداخت نکردم چطوری پرداخت شده؟ گفتند ديروز آقای ..پرداخت کرده، باورم نمی شد ولی چرا ؟ اون کی بود؟ وقتی کاملا پرسو جو کردم ديدم يکی از دکترهای بيمارستان با پدرم دوست قديمی بودند و وقتی اسم مادرم رو تو ليست بيماران ديده قبول کرده خودش عمل کنه و صورتحساب رو پرداخت کنه که دوستيش با پدرم پايدار و ماندگار بمونه. شايد خدا دوباره به من زندگی داد فقط می تونم همينو بگم . ¤ نوشته شده در ساعت ٥:٠٠ ب.ظ توسط lida![]() ۱۳۸٤/٢/۱٩ زندگی ما زندگی بعضی ها
يه برنامه ای جمعه ها از راديو پخش می شد که برام هميشه جالب بود، اسمش بود زندگی ما زندگی بعضی. دقيفا چند وقت پيش که با يه نفر حرف می زدم ياد اين برنامه افتادم. ميگه: ديگه از اين زندگی خسته شدم آخه تا کی دربه دری تا کی تو راه بودن، کسی ندونه حالا فکر می کنه خانم تو خيابون مونده، گفتم: مگه چی شده؟ ميگه ما تازه از کانادا برگشتيم هنوز چمدون هامونو باز نکرديم شوهرم ميگه هوا خوبه پاشيم چند روزی بريم فرانسه، الان چند روزه با هم دعوا داريم ميگم آخه آدم اينطوری زندگی نمی کنه همش مسافرت همش تو راه بودن.گفتم بابا شوهرت پول داره برين استفاده کنين خيلی ها آرزوشونه يه همچين موقعيتی، می گه نه تو هر چقدر پولدار باشی تو دنيا ولی احتياج داری به آرامش و دلخوشی. خنديدم و گفتم ای بابا اين که مسئله نشد همه از خداشونه برن مسافرت کشورهای زيادی رو بگردن، گفت آره ولی نه ماهی ۴ تا ۵ بار، بار سفرت رو ببندی و راهی بشی، گفتم بابا بی خيال تفريح تو بکن لذت ببر اين لحظات ممکنه ديگه بر نگرده، گفت نه من الان ۴ ساله ازدواج کردم برای يک ماه هنوز نتونستم توی خونه بمونم، ديگه اينطوری نمی تونم ادامه بدم به شوهرم گفتم رويه زندگی تو بايد عوض کنی و گرنه هر کی راه خودشو بره. ياد اون برنامه افتادم می گفت زندگی ما زندگی بعضی ها واقعا زندگی بعضی آدمها خيلی جالبه بعضی ها از خوشی زياد خسته می شن و بعضی ها .......... ¤ نوشته شده در ساعت ٤:۳٩ ب.ظ توسط lida![]() ۱۳۸٤/۱/۱ نوروز۱۳۸۴
دوستی می گفت امسال سال خروس اميدوارم که سال خوبی باشه بعد خنديد و ادامه داد اميدوارم که حداقل کسی خروس جنگی نشه. يه زمانی انسانها تو زندگی به جايی می رسن که از خدا چيزی به جز سلامتی و دل خوش نمی خوان و خودش اين خيليه، اگه خداوند منت بزاره و از بندگانش دريغ نکنه. خوش به حال بچه ها هميشه شادتر از بقيه هستند حسابی عيدی می گيرن حسابی خوش می گذرونن، واقعا اين خودش يه حکمته که زمان بچگی برامون خاطره می شه که هميشه سالهای سال حسرت اون زمانها رو بخوريم.
اما هر کاری که بکنيم و هر اتفاقی بيافته زندگی ادامه داره و اين از دست ما خارجه که زمان رو نگه داريم پس از لحظات بايد، بايد لذت برد، البته اگه فکر درست حسابی داشته باشیم چون زمانهايی هست که اگه از دست بديم ديگه رفت که رفت و ديگه حتی تو خواب هم به دست نمی آد و مثل يه حسرت هميشه جلوی چشمای آدم می مونه ، پس دوستان عزيزم که ممکنه بعضی از شما ها رو هرگز نديدم اما يه نصيحت از من داشته باشين هميشه از لحظه لذت ببرين .
![]() ۱۳۸۳/۱۱/۱٤ انديشه
در جايی خواندم که شخصی می گفت: از بعضی کارهای اين دوره زمانه سر در نمی آورم، آنچه که به خلقت و طبيعت مربوط می شود برايم گنگ و غير قابل فهم است و آنچه که درباره خدايان است. بايد بگويم که خدايان را به هيچ وجه نمی فهمم. از خودم بارها می پرسم که آيا خدايان لجباز و يکدنده هستند يا مهربان وبا گذشت نمی توانم درک کنم و هيچ وقت نمی توانم برای کار خدا يک علت و معلول در نظر بگيرم . همه اينها از درک من خارج است . قبلا ها وقتی بچه تر بودم می شنيدم که خيلی ها می گن همه چی توی اين دنياست، اگه بدی کنی يا خوبی کنی همه تو اين دنياست، باورم نمی شد می گفتم آخه اين همه ما می خونيم تو کتابها و از اين معلم ها درس می گيريم که جهنم، بهشت، نمی شه که دروغ باشه اينها هم، حتما چيزهايی می دونن، پيش خودم می گفتم شايد بزرگترهای ما سواد ندارن يا اطلاع کافی ندارن، بارها شده بود که پيش خودم تجزيه و تحليل می کردم آخه مگه می شه؟ بزرگترکه شدم وقتی دقت می کردم به اطرفم و بيشتر با دنيای بيرون آشنا شدم و فهميدم که به غير از ما کسانی ديگری هم توی اين کهکشان بزرگ زندگی می کنن، خيلی سوالها برام پيش اومد که خيلی ها هم بی جواب مونده، ولی اينو مطمئنم تا يه حدودی، اون حرفهای قديمی ها کمی می تونه درست از آب در بياد شايد خيلی ازما شاهد خيلی وقايع هستيم که توی اين دنيا اتفاق می افته که چه کسانی چه کارها که انجام می دن و چه جنايتها و چه فجايعی پيش می آد، اما تا حدودی بهم ثابت شده که توی همين دنيا مجازات می شن، شايد در عين حال بازم به راهشون ادامه بدن اما من معتقدم که دست انتقام طبيعت هميشه بی صداست و بی صدا سراغ انسان می آد، و هميشه اينطور نيست که هر کسی هر کاری دوست داشت بر سر کس ديگه بياره، هميشه کسی اون بالا هاست که شايد خيلی وقتها سرش شلوغ باشه اما حواسش خوب جمع است که من هميشه قربونش می رم، مطمئنم که کوچکترين حرکتها از زير ذربين او رد می شه. بزرگی ميگه: مواظب کلامت باش چون تبديل به انديشه می شود مواظب انديشه ات باش چون تبديل به کردار می شود مواظب کردارت باش چون تبديل به عادت می شود و مواظب عادتت باش چون به سرنوشت تبديل می شود. ويا به عبارتی ديگر: مواظب افکارت باش که به کلام تبديل می شود مواظب کلامت باش که به کردار تبديل می شود مواظب کردارت باش که به عادت تبديل می شود مواظب عادتت باش که به شخصيت تبديل می شود و در آخر مواظب شخصيتت باش که تبديل به سرنوشت می شود. ¤ نوشته شده در ساعت ۳:٠٩ ب.ظ توسط lida ![]() ۱۳۸۳/۱۱/٥ رفتن يه دوست
برای يه کاری بايد بهش زنگ می زدم، وقتی گوشی رو برداشت ديدم صداش گرفته اس گفتم چيه ؟چرا ناراحتی گفت: چيزی نيست حالم خوبه گفتم: دروغگو خوبی هم نيستی، بگو ببينم چی شده گفت: ليدا صبح که از خواب پا شدم رو بالشم خون بود گفتم: همين گفت: خوب آره خنديدم گفتم بچه کوچولو چرا مثل بچه مامانی ها رفتار می کنی حالا يه جوش بوده ترکيده اين همه زانوی غم بغل کردن نداره گقتم: بده، يکی بفهمه ميگه جوان به اين رشيدی چی ترسوندتش. موقع خداحافظی گفتم: جوان مرگش نباشه خون که چيزی نيست خودشم خنديد. ديگه نديدمش تا روزی که بايد روی يه پروزه کار می کرديم. ديدم خيلی ساکته گفتم: باز چی شده نکنه اين دفعه خون سفيد ديدی؟ نگام کرد و جدی گفت: ليدا با دوستام استخر رفته بوديم از دماغم خون اومد، آب دهنم رو به زور قورت دادم ولی خودمو نباختم گفتم :خوب يه دکتر می ری خوب می شی چيزی نيست گفت: آره بچه ها برام نوبت دکتر گرفتن، گفتم نگران نباش جوان مرگش نباشه چيزی نيست خوب می شی.بچه خوبی بود هميشه توی برنامه هامون با دوستامون اونم بود انگار نه انگار يه پسر بود، همه دوسش داشتن خيلی ماه بود به همه کمک می کرد همه در کنارش احساس آرامش می کردن به خاطر همين تو همه برنامه می اومد. خيلی فکرمو به خودش مشغول کرده بود تلفن رو برداشتم با هاش تماس بگيرم کسی گوشی رو بر نداشت بارها بارها زنگ زدم هيچ خبری نبود. زمان امتحان شد ديدمش خيلی رنگ پريده بود امتحان تمام نشده بود برگه اشو داد و رفت دويديم که بهش برسم سوار ماشين شد و رفت. بازم تلفنش را کسی جواب نمی داد. فردا دوباره امتحان داشتيم بازم زود پا شد اين دفعه من هم پا شدم نرفته بيرون زدم رو شونه اش گفتم کجائی؟ چرا خبری ازت نيست؟ چشماش پر خون بود زنگش پريده بود، يک لحظه ترسيدم. گفت: ليدا دکتر رفتم گفت سرطان خون داری. تمام بدنم لرزيد کتاب از دستم افتاد، چی می گفتم چيزی نمی تونستم بگم هيچ چيزی برای او درمان نبود، گفتم چرا ؟ يه لبخند سردی زد و گفت جوان مرگش نباشه اينکه چيزی نيست، گفت من بايد برم، خشک شده بودم سر جام، کاش زمين دهان باز می کرد منو فرو می برد ولی اين حرفها رو نمی شنيدم. کسی رو نداشت ايران تمام خانواده اش خارج از ايران بودن، خيلی ناراحت بودم تمام زندگيم به هم ريخته بود، يه روز زنگ زد گفت دارم ميرم انگليس آنجا پيوند مغز و استخوان بدم ميگن خوب ميشم. خلاصه رفت. به مادرم گفتم مادر جان شما اعتقادت زياده يه نذری برای اين دوست ما بکن بلکه خدا شفاش بده، مادر طفلکی بدون اينکه بپرسه کيه چيه گفت خدا شفاش بده براش نذر می کنم . بعد از چند ماه برگشت وقتی صداشو شنيدم خيلی خوشحال بود انگار خدا بهم يه اميدی داد گفت ليدا خوب شدم حالم خيلی خوبه مثل اينکه دنيا رو گل بارون کرده باشی خيالم راحت شد، خيلی پسر خوبی بود واقعا يه انسان عجيبی بود از مهربانی نظير نداشت به همه محبت می کرد صداش مثل يه مرهم بود روی زخم، چنان سر حال بود که ما به جای او جان تازه گرفته بوديم.می گفت از دوری خانواده ديگه خسته ام ميخوام استعفا بدم برم پيش مادرم. بعضی وقتها ميگم برم کافر شم بلکه به هيچی اعتقاد نداشته باشم ميگی اعتقاد نداری ولی وقتی به خيلی چيزها اعتقاد داری و دست نياز به سوشون دراز می کنی ولی دستت پس می افتاده. گاهی اوقات می گم بی ايمانی بهتر از ايمان دار بودنه. طولی نکشيد خوشحالی بيهوده يه انسان تبديل به پوچی شد، که به تازگی بهم خبر رسيد که راحت شد.اميدوارم روحت شاد باشه و هر جا که هستی خدا حافظت باشد. نگاه کن که غم درون ديده ام چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سايه ی سياه سرکشم اسير دست آفتاب می شود نگاه کن نگاه کن تمام هستی ام خراب می شود تمام هستی ام خراب می شود شراره ای مرا به کام می کشد مرا به اوج می برد مرا به دام ميکشد نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود نگاه کن که موم شب به راه ما چگونه قطره قطره آب می شود صراحی بی اختيار ديدگان من به لای لای گرم تو لباب از شراب خواب می شود به روی گاه واره های شعر من نگاه کن نگاه کن تو ميدمی آفتاب می شود تو رقتی به دورها به سرزمين عطر ها و نور ها (فروغ فرخزاد) ¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥۳ ب.ظ توسط lida![]() ۱۳۸۳/٩/۳٠ خدا
ميگه اگه به خدا اعتقاد داری همه چيز حل ميشه و درست ميشه اما از قديم گفتن از تو حرکت از خدا برکت .البته انسان بايد يه ايمانی داشته باشه به چيزی اعتقاد لازمه.اما چرا بعضی انسانها از خدا اين همه انتظار دارن ؟چرا انسان نمی دونه که خودش اشرف مخلوقاته ؟چرا نمی دونه که با توانی که داره البته اگر خواستنی درش باشه دست به سنگ بزنه آب می شه ؟چرا فقط به اميد يک دست غيبی هستيم از يه روشنايی. به تو می گم دوستم چرا همش می گی خدا بايد بخواد. بهش ميگم يه کاری بکن ميگه آخه خدا بايد بخواد...آخ آخرش از دست اين حرفها ديوانه خواهم شد...ميگم بابا خوب تو يه حرکتی بکن که خدا ببينه بعد کمکت کنه...ميگه نه اون بايد تو دلم بزاره که بتونم حرکت کنم، می گم بابا آدم وقتی ميره تو يه اتاق تاريک بايد دنبال کليد چراغ بگرده اگه من بگم خدا بهم نشون ميده که نمی شه خدا بهمون عقل داده گفته عقل انسان نمونه نداره . بازم می گه نه خدا بايد بخواد...واقعا چرا ما همش منتظريم چرا خودمون نمی تونيم کاری بکنيم ؟ ولی من معتقدم من بايد حرکتی بکنم که خدا کمکم کنه!! ...همه ما دوست داريم اين دست از غيب بياد اما بستگی داره به رتبه ای که پيش خدا داريم... ¤ نوشته شده در ساعت ٧:۳۸ ب.ظ توسط lida![]() ۱۳۸۳/٩/٩ غربت
تلفن زنگ زد، گوشی رو برداشت بله: آقای مهندس سلام ...همکار صميميش بود حدود شش ماهی بود که تازه اومده بود محل کارش ولی بعد از شش ماه خيلی با هم جور شده بودند انگار نه انگار رئيس بود خيلی با کارمندها خودمونی رفتار می کرد همه دوسش داشتن خيلی باوقار بود همه کار رو بلد بود تقريبا به چند زبان مسلط بود... آقای مهندس من بيام برسونمتون فرودگاه، نه عزيز راننده شرکت مياد ، آقای مهندس من برام افتخاره که راننده شما باشم حداقل اين افتخارو به من بدين تا فرودگاه همراه شما باشم، آخه زحمت می شه، نه اختيار داريد من از خدامه برای شما کاری انجام بدم کاشکی همه انسانها مثل شما بودند. حدود ۵ سالی بود که دائم برگه سفارتها رو پر می کرد بلکه بتونه بره خارج از کشور ولی از شانس خوبی که داشت همه جواب منفی می گرفت،می دونی وقتی شانس بخواد باهات نسازه و ساز غريبی بزنه برات، هيچ کاری نمی تونی بکنی اينها همش حرفه که همه چيز دست خود آدمه . خيلی اعصابش خورد می شد دلش می خواست کارش درست بشه، يکی از دوستاش حدود دو سالی بود که رفته بود آلمان هر دفعه که باهاش حرف می زد دلش می سوخت دوستش دائم از زيباييهای خارج و امکانات و وضعيت خوبی که داشت می گفت و اين بيشتر اونو عذاب می داد، خلاصه بعد از خواهش و تمناهای که به دوست کرده بود و منت کشيدنهای فراوان تونسته بود ويزای آلمان رو بگيره و خوشحال و خندان عازم بود، مادرش می گفت: پسرم نرو من عمرم ديگه کفاف نمی ده تا تو برگردی و دوباره ببينمت ، به خاطر خدا نرو، آنجا غربته، تو غريبی غربت جای خوبی نيست ماها نمی تونيم تو غربت دوام بياريم ، پسر که جلوی چشماش داشت فردا رو می ديد که تو هواپيماست هيچ کدام از حرفهای مادر نشنيد...اما هيج نمی دونست سرنوشت کور ه چشماش نمی بينه.... بلاخره به آرزوی کاذبيش رسيد و بعد از چند ساعتی توی هواپيما، به فرودگاه رسيد و دوستش بعد از يک ساعت تاخير با کلی عذر خواهی آمد و تونست از دلش در بياره که دير اومده.از چند تا خيابان که گذشتن ماشين جلوی يه هتل نگه داشت با تعجب به دوستش نگاه کرد و گفت تو توی هتل زندگی می کنی اما تو می گفتی توی يه خونه بزرگ و تنها هستی، دوستش حرفشو قطع کرد و گفت منو ببخش اما تو يه مدتی بايد توی يه هتل زندگی کنی چون من الان مهمان دارم و نمی تونم تو را به خونه ام ببرم.گفت مسئله ای نيست من نمی خوام مزاحمت باشم ، ای کلک از اول می گفتی دوست دختر داری، دوستش فقط سرش رو پايين انداخت و چيزی نگفت، ازش خداحافظی کرد و رفت و گفت فردا ميام دنبالت بريم شهر رو بگرديم . خوشحال از اينکه بالاخره به آرزوش رسيده،خوابش برد و کلی روياهای زيبا ديد با صدای زنگ از خواب بيدار شد، گارسن براش صبحانه آورده بود، بعد از صبحانه کمی کتاب خواند و همچنان خودش رو مشعول کرد تا دوستش برسه، اما ساعت هشت شب شد از دوستش خبری نشد، بهش تلفن شدآيا شام رو تو اتاقش می خورده يا مياد توی رستوران، راستش زياد حال و حوصله نداشت توی هتل بمونه گفت نه من ميرم بيرون شام می خورم. از هتل خارج شد و بدون هدف راه افتاد بالاخره بعد از اين همه تجربه خوشحال بود چون هم زبان انگليسيش کامل بود هم آلمانی کمی می دونست ، پيش خودش گفت ناسلامتی ريئسی گفتن ...از دور يه رستواران ايتاليايی رو ديد و دلش خواست آنجا شام بخوره، وارد رستوران که شد همه جا تاريک بود پرسيد چرا اينجا تاريکه گفتند که فقط روی ميزها شمع قرار می گيره اينجا به رستوران تاريکی مشهوره براش جالب بود همين که می خواست به طرف يکی از ميزها بره پله رو نديد و خورد به گارسنی که کلی ظروف تو بغلش بود و با عجله بلند شد که عذر خواهی کنه سر جاش خشکش زد، آره دوستش بود، دوستش توی چشماش پر اشک شد، گفت برو بشين من الان می آم پيشت. بعد از چند دقيقه دوستش اومد، فقط گفت ببخشيد من هر چی تا الان به تو گفته بودم همش دروغ بود، من نه خونه بزرگ دارم ، نه هيچ توی همين رستوران يه جايی به من دادند که زندگی کنم تا الان هم نتونستم پول کافی جمع کنم که ادامه تحصيلم رو بدم . دوستش گفت ولی تو توی ايران مهندس بود برای خودت يه شرکت داشتی کلی افتخار داشتی برای خودت کسی بود اينجا اينطور .....گفت می دونی ما برای اينها يه خارجی بيشتر نيستيم و تو بايد خيلی باشی که بتونی مثل خودشون کار کنی من با اين همه تجربه کاری مهندس بودنم فقط تونستم از اين کار شروع کنم ...گفت ولی ما برای خودمون کسی بوديم ، چيزی بوديم ...نمی دونست که سرنوشت کور چشمش نمی بينه... ¤ نوشته شده در ساعت ۸:۱٦ ب.ظ توسط lida![]() [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
